تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی
گفتگوهای تنهایی
برگزیده نثرهای دکتر علی شریعتی
خداوند نعمت بزرگي كه به آدم ها داده است

اين است كه از شنيدن سكوت عاجزند

و از اين رو است

كه همه آسوده و خوش زندگي مي كنند .





ارسال در تاريخ هجدهم اردیبهشت 1391 توسط سعید محمدزاده
اگر دروغ رنگ داشت
اگر گناه وزن داشت  ،
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بر دارد ،
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی ...
و من شاید ، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود ،
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ،
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود ، نزدیکتر بودیم ،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را در میان 24 زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت ،
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود ...
ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند ،
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید ،
تا دیگران از سر جوانمردی ،
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد ...
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود ،
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود ، زیبایی نبود ، و خوبی هم شاید
اگر عشق نبود ،
به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم ؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم ؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم ؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم ...
اگر عشق نبود ...
اگر کینه نبود ،
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
اگر خداوند ،
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آنگاه نمی دانم
براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت .



ارسال در تاريخ ششم اردیبهشت 1391 توسط سعید محمدزاده

من جز در هوای تو ، دَم نخواهم زد .

اما ، من به دانستن از تو نیازمندم .

دریغ مکن .

بگو هر لحظه کجایی ، چه می کنی ؟

تا بدانم آن لحظه ، کجا باشم ، چه کنم .



ارسال در تاريخ بیست و ششم فروردین 1391 توسط سعید محمدزاده

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كسی مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر تو را از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه تو را بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه تو را فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه تو رابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه تو را در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و !... آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه تو را می خوانند و تو را می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند. اگر چند آیه از تو را به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...
قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ای كاش آنان كه تو را حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نكنند . خوشابه حال هركسی كه دلش رحلی است برای تو. آنانكه وقتی تورا ميخوانند چنان حظ ميكنند گويی كه قرآن همين الآن برايشان نازل شده است.آنچه ما با قرآن كرده ايم تنها بخشی از اسلام است كه به صليب جهالت كشيديم .



ارسال در تاريخ پانزدهم فروردین 1391 توسط سعید محمدزاده

نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد، اشک شوق می بارد،فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود.
تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند و فرسوده و گاه بیهوده  می شوند ، رو به توانایی می رود و در هر حال ، آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد.
نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود و هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟
نوروز که در همه ی قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت .



ارسال در تاريخ بیست و نهم اسفند 1390 توسط سعید محمدزاده
بدترین شکل دلتنگی برای کسی ،

آن است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید ،

هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد

و کسی که چنین ارزشی دارد ،

باعث ریختن اشک های تو نمی شود .


+ از تمامی دوستان درخواست می کنم آلبوم اورجینال " پرچم سفید " شاهکاری از محسن چاوشی را تهیه کنند. 

ارسال در تاريخ شانزدهم اسفند 1390 توسط سعید محمدزاده
خاطره ای از محمد لامعی :
درون خودرویی نشستم . مرد میانسالی در کنارم نشست؛ کتابی که تصویر دکتر شریعتی بر روی جلد آن نقش بسته بود ، توجه مرد میانسال را به خود جلب نمود. قطره های اشکش را دیدم که به نرمی روی گونه اش می لغزید. پرسیدم با دکتر شریعتی چگونه آشنا شدید؟
گفت: در حسینیه ی ارشاد شنونده ی سخنانش بودم. در اوایل مهر ماه سال ۱۳۵۲ دستگیر شدم. مرا به زندان کمیته ی مشترک شهربانی و ساواک بردند. زندان کمیته ی مشترک، ساختمان کوچکی بود که از آن برای بازجویی های اولیه استفاده می کردند. این ساختمان از چندین سلول انفرادی تنگ و تاریک تشکیل شده بود و صدای بازجوها و آزار و شکنجه به آسانی شنیده می شد.
از جمله ی زندانیان، دختر دانشجویی بود که در سلول روبرویی بازجویی می شد و لابه لای آن بازجویی، کلمات و جملاتی درباره ی کتاب های دکتر شریعتی می شنیدم، نزدیک غروب، باز و بسته شدن در سلول خبر از ورود زندانی جدیدی داد. از گفتگوی ماموران ساواک فهمیدم همسایه ی تازه وارد کسی نیست جز دکتر شریعتی! هیجان زده به انتهای سلول رفتم و به علامت رمز به دیوار سلول دکتر کوبیدم. شکنجه گر ساواک به دختر دانشجو تشر می زد: دکتر شریعتی تو را به این روز انداخته، اگر از شریعتی اعلام بیزاری کنی، آزادت می کنم، باید به شریعتی فحش بدی. دختر دانشجو که از حضور دکتر در زندان بی خبر بود، محجوبانه می گفت: من فحش بلد نیستم.
از کنار میله های سلول نگاه کردم، دکتر با یک دست میله های سلول را می فشرد و با دست دیگرش به میله ها می کوفت و ملتهبانه خطاب به دختر فریاد می کشید : دخترم، دخترم، شریعتی منم! به من فحش بده ! دختر که تازه به حضور دکتر پی برده بود، صدایش را از حد معمول بلندتر کرد و گفت: دکتر! قربان قلمت، قربان هدفت ! ….
اما آتش سیگار شکنجه گر بیش از این امان نداد و در صورت دختر فرونشست. شکنجه های مداوم و ناله های پی در پی دختر دانشجو، فضای روانی زندان را دگرگون کرده و همه را بی تاب کرده بود! حتی صدای نفس نفس زدن دکتر و آه کشیدنش را می شنیدم. صدای ناله های دختر معصوم، پس از نیمه شب رو به خاموشی نهاد، اما این رنج و شکنجه تا سپیده دم ( برای دکتر ) ادامه داشت.

صبح در سلولم را باز کردند و دست هایم را از پشت به هم بستند. آنگاه مرا به محوطه ی زندان آورده و در کنار در زندان نشاندند. یک لحظه چشمم به چهره ی دکتر افتاد، او را نیز از سلولش بیرون می آوردند. آنچه را که می دیدم، باورم نمی شد. چشمهایم را به زانویم مالیدم و دوباره با شگفتی به چهره ی دکتر نگاه کردم: موهای دکتر سپید شده بود! 

+ لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید .



ارسال در تاريخ سوم اسفند 1390 توسط سعید محمدزاده
روحی که در درد پخته می شود آرام می گیرد.
احساسی که در هیچ گوشه ای از هستن آرام نمی تواند یافت، آرام میگیرد .
کسی که می داند کسی از راه نخواهد رسید به یقین می رسد .
غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی ،
آرامش غمگین!
سکوت بر سر فریاد .
سکونت گرفتن در طوفان .


دانلود ویژه نامه " حرف هایی برای نگفتن " :

دانلود به صورت عکس:    صفحات >  1   2   3   4  5  6   7   8   9

دانلود به صورت فایل zip. حجم : 3.6 MB   >           دانلود



ارسال در تاريخ بیست و سوم بهمن 1390 توسط سعید محمدزاده

مردم اغلب بی انصاف ٬بی منطق و خود محورند٬ولی آنان را ببخش .
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .
اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.
اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .
نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.

ارسال در تاريخ چهاردهم بهمن 1390 توسط سعید محمدزاده
بارالها

برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،

برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،

برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش

و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق

میطلبم.


دانلود بخشی از نیایش های دکتر علی شریعتی که به صورت دکلمه توسط خانم سیده زینب صفوی اجرا شده است.

لینک دانلود




ارسال در تاريخ بیست و یکم آذر 1390 توسط سعید محمدزاده

آنها كه تن به هر ذلتى مى ‏دهند تا زنده بمانند، مرده‏ هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا كسانى كه سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده ‏اند و مرگ خویش را انتخاب كرده ‏اند ، در حالى كه صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود ، توجیه و تأویل نكرده ‏اند و مرده‏ اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها كه براى ماندن‏شان تن به ذلت و پستى، رها كردن حسین و تحمل كردن یزید دادند، كدام هنوز زنده ‏اند؟ هر كس زنده بودن را فقط در یك لَشِ متحرك نمى ‏بیند، زنده بودن و شاهد بودن حسین را با همه وجودش مى ‏بیند، حس مى ‏كند و مرگ كسانى را كه به ذلت‏ها تن داده ‏اند تا زنده بمانند، مى ‏بیند.

شهدا زنده ‏اند و سیدالشهداء زنده ‏ترین شهید تاریخ است. نام او، یاد او، خاطره او و داستان شگرف كربلاى او، همه و همه در طول تاریخ براى همه نسل‏ها نیروبخش، حیات آفرین، امیدزا و انقلاب گستر است. خون حسین، مایه حیات‏ بخشى است كه در گذر زمان بر كالبد ملت‏ها دمیده مى ‏شود و آنها را به زندگى فرا مى ‏خواند و حسین ‏علیه السلام زنده جاویدى است كه هر سال، دوباره شهید مى ‏شود و همگان را به یارى جبهه حق زمان خود، دعوت مى ‏كند.




ارسال در تاريخ دوازدهم آذر 1390 توسط سعید محمدزاده


انسان ها از نظر دایره ی تفکر به دو دسته تقسیم می شوند. گروهی کبک وار، سر به کار خود دارند و بی توجه به اتفاقات و وقایع اطراف خود به حیات خود ادامه می دهند و با مرگ هم تمام می شوند. زندگی این دسته از انسان ها ، تکراری و روزمره است و به همین دلیل افکار و سطح دانش آنها نیز از این محدوده فراتر نمی رود . بر خلاف این دسته ، افرادی هستند که زندگی را از افق های بلندتری می بینند و نگاه عمیقی به مسائل و اتفاقات محیط خود دارند . این دسته از مردم دو بار زندگی می کنند، یک بار پس از تولد و دیگر بار پس از مرگ . البته در بار دوم این تفکر آنهاست که به حیات خود ادامه می دهد . آنها با مرگ تمام نمی شوند، چون دایره ی فکرشان به فراتر از مکان و زمان اختصاص داشته و به همین دلیل ماندگار می شوند. هم خودشان و هم اندیشه و نامشان.

دکتر علی شریعتی اندیشمند و متفکر بزرگ ایران زمین از این دسته از انسانها بود. او در 2 آذر 1312 در روستای کاهک مزینان به دنیا آمد. او فرزند زمان خود بود. در دوران حیات پرمخاطره و غیریکنواختش هیچگاه از کنکاش و مبارزه دست برنداشت و از همان آغاز نوجوانی به گونه ای زیست و به گونه ای خواند و به گونه ای نوشت و به گونه ای گفت که ظرف حیاتش به زودی لبریز نشود. از همین رو است که وقتی آثارش را می خوانیم همچنان بوی تازگی می دهد، بوی افکاری که از یک ذهن پویا و اندیشمند سرچشمه گرفته است .افکار دکتر شریعتی در روح و فکر افراده مرده و به ظاهر زنده ی زمان خود اثر کرد و توده ها و مردم را به خروش و حرکت و کنکاش واداشت و این جریان و حیات به افراد آینده نیز تزریق شد و انتقال یافت و همچنان نیز این راه ادامه دارد و وظیفه ی ما انتقال این مفاهیم به نسل بیدار آینده است .          

                                                                                       سعید محمدزاده - آذر ماه90

در ادامه مطلب می توانید از نوشته ی خانم ز-علیخانی دیدن کنید.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکم آذر 1390 توسط سعید محمدزاده

 

مرگ هراسناک نیست .

هراس مرگ از آن است که گریبان آدمی را تنها می گیرد و جدا می کند .

با هم به سراغ مرگ رفتن وحشتناک نیست. با هم مردن سخت نیست. با هم رنج بردن تلخ نیست. با هم زیستن و در زیر این آسمان دم زدن غربت نیست.

همه بدی ها، سختی ها، تلخی ها و بی طاقتی ها و وحشت ها همه از تنهایی است. از مجهول ماندن است. جدا مردن است.




ارسال در تاريخ دهم آبان 1390 توسط سعید محمدزاده
ای جوان

تو می‌دانی و همه می‌دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من،
از آوردن برق امیدی در نگاه من،
از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.

تو می‌دانی و همه میدانند که
شکنجه دیدن بخاطر تو،
زندانی کشیدن بخاطر تو،
و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است!

از شادی توست که من در دل میخندم ،
از امید رهائی توست که برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد
و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس میکنم.

نمی‌توانم خوب حرف بزنم،
نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله‌های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام،

دریاب! دریاب!

من تو را دوست دارم.
همه زندگیم و همه روزها و همه شبهای زندگیم،
هر لحظه از زندگیم بر این دوستی شهادت میدهند،
شاهد بوده‌اند وشاهد هستند.

آزادی تو مذهب من است،

خوشبختی تو عشق من است،

و آینده تو تنها آرزوی من ...


کارت پستال "سوتک" تقدیم به هواداران دکتر علی شریعتی :

لینک کارت پستال 




ارسال در تاريخ بیست و چهارم مهر 1390 توسط سعید محمدزاده
من در کشوری زندگی می کنم

که زبانش پارسی است ،

اما به آن فارسی می گویند ،

چون در زبان عربی "پ" وجود ندارد ! 


دو عکس از مزینان ، زادگاه دکتر علی شریعتی :

عکس 1                    عکس 2





ارسال در تاريخ دهم مهر 1390 توسط سعید محمدزاده
آنچه می خواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمی خواهیم،

آنچه دوست داریم ، نداریم

و آنچه داریم ، دوست نداریم

و عجیب است هنوز امیدوار به فردایی روشن هستیم.

ساعتها را بگذارید بخوابند ، بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست .


چند عکس از خانه موزه ی دکتر علی شریعتی :

عکس 1        عکس 2          عکس 3        عکس 4




ارسال در تاريخ سی و یکم شهریور 1390 توسط سعید محمدزاده

آدم وقتی فقیر می شود

خوبیهایش هم حقیر می شوند.

اما کسی که زر دارد یا زور دارد ،

عیبهایش هم هنر دیده می شوند

و چرندیاتش هم حرف حسابی به حساب می آیند .


کارت پستال تقدیم به دوستداران "دکتر علی شریعتی"

لینک کارت پستال



ارسال در تاريخ بیست و یکم شهریور 1390 توسط سعید محمدزاده

همیشه دیر است
و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست،
وهرگز سخنی را که می شود امروز گفت،
کاری را که می شود امروز کرد،
نباید به فردا گذاشت،
زیرا همیشه دیر است.


دانلود کتاب دفتر های خاکستری (نسخه موبایل)

کتاب دفتر های خاکستری رهاوردی است از مجموعه آثار بزرگ مرد عرصه تفکر دینی،دکترعلی شریعتی .

دانلود کتاب




ارسال در تاريخ دهم شهریور 1390 توسط سعید محمدزاده

مائده هایی که بی رنج بر سر سفره ی گسترده در زیر دستمان می یابیم

همه دست پخت شیطان است،

نگویید شیرین است،

نگویید رنگین است،

چرا که این طباخ حسود و کینه جو شیرین می پزد

و رنگین می سازد

تا ما را بر سر سفره مان نگه دارد،

تا از سفر باز مانیم.




ارسال در تاريخ یکم شهریور 1390 توسط سعید محمدزاده
خدا از آسمان می نگرد
و هر که از آسمان بنگرد ،دیوارها را نمی بیند.
روح هایی را که بر روی خاک می خزند دیوارها از هم جدا می کند،
پرنده ای که در اوج آسمان پرواز می کند
و آواز عاشقانه اش را سر می دهد
آشیانه اش در خانه های همه ی مردم شهر است
دیوارهای همسایه و میدان های شهر و خیابان ها ی دور
انسان ها را از هم جدا نمی سازد.



ارسال در تاريخ شانزدهم مرداد 1390 توسط سعید محمدزاده

شما ، ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !
پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.
و شما ، ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !
پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.
و شما ، ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم…
پس از این مرا کمتر خواهید دید !!



ارسال در تاريخ بیست و نهم مهر 1389 توسط سعید محمدزاده

 کسانی که خود بسیارند ،
نیازی به هم وطن ندارند .
کسانی که خود آزادند ،
از زندان به ستوه نمی آیند .
آدم های اندکند
که به ازدحام محتاجند .



ارسال در تاريخ شانزدهم مهر 1389 توسط سعید محمدزاده

 

هر لحظه حرفی در ما زاده می ‏شود
هر لحظه دردی سر بر می ‏دارد
و هر لحظه نيازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوشش می کند
اين ها بر سينه می ‏ريزند و راه فراری نمی ‏يابند
مگر اين قفس کوچک استخوانی ، گنجايشش  چه اندازه است ؟

 



ارسال در تاريخ دهم مهر 1389 توسط سعید محمدزاده

 

از انسانها غمی به دل نگیر
زیرا خود نیز غمگینند! با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.
پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند.



ارسال در تاريخ چهارم مهر 1389 توسط سعید محمدزاده
 

چه تنگنای سختی است
يك انسان يا بايد بماند يا برود
و اين هردو ،
اكنون برايم از معنی تهی شده است
و دريغ كه راه سومی هم نيست .

 



ارسال در تاريخ یازدهم شهریور 1389 توسط سعید محمدزاده

خداوند فرشته را عقل داد بدون شهوت

و حیوان را شهوت داد بدون عقل ،

هر انسانی که پیرو عقلش باشد از فرشته برتر است

و هر انسانی که شهوتش بر عقلش حکم کند

از حیوان پست تر است .

 



ارسال در تاريخ یازدهم مرداد 1389 توسط سعید محمدزاده
چه حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند،

نه اراده ي دوست نداشتن ،

نه لياقت دوست داشتن و نه متانت دوست داشته نشدن ،

با اين حال مدام شعر عاشقانه مي خوانند.



ارسال در تاريخ چهارم مرداد 1389 توسط سعید محمدزاده

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است .

اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود

و اگر تماس دوام یابد به ابتذال کشیده می شود.

و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می ماند.

اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست.

دنیایش دنیای دیگری است .



ارسال در تاريخ بیست و پنجم تیر 1389 توسط سعید محمدزاده

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست ؟

دوره ی ارزانی است !

شرافت ارزان ، تن عریان ارزان و دروغ از همه ارزان تر...!

آبرو قیمت یک تکه ی نان ...!

و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان .



ارسال در تاريخ هجدهم تیر 1389 توسط سعید محمدزاده


پدر ، مادر ! تو دين « نه » به من دادی !

راه های را كه به من نشان دادی ، پيشنهادهايی كه داشتی ، شكل زندگی و ارزش های اخلاقی ای كه به من ارائه كردی ، اين است : نرو ، نكن ، نبين ، نگو ، نفهم ، احساس نكن ، ننويس ، نخوان ، نه ، نه ، نه و ...

اينكه همه اش نه شد!

من به دنبال دين آری هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكنم ، چه بخوانم و چه بفهم !
به قول يكی از نويسندگان : « وای به حال دينی كه نه در آن بيشتر است از آری »

و از تو من يك آری نشنيده ام .



ارسال در تاريخ یازدهم تیر 1389 توسط سعید محمدزاده

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت